‏نمایش پست‌ها با برچسب حس و حال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حس و حال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

گِله


گله ندارم از کسی
مگر ز مغرور خودم
که با گلایه های بی خودم
رنجانده م یار خودم
دلم گرفته از خودم
آره من گله دارم از خودم
دلم گرفته از خودم...
.......................................................
پ ن: مثه همیشه تو ببخش بهیار جونم

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

همسفری که همه کسم شد


به خانه که رسیدم، ساعت از 10 گذشته بود،چند لقمه ای سر پایی خوردم که معده م خالی نباشد و بعد هم تیشرتم را عوض کردم و یک دست لباس تمیز و عصای کوهنوردی و کلاه و عینک آفتابی را توی کوله جا دادم،بلیطم را نگاهی انداختم(سه شنبه 12خرداد، 11 شب) داشت دیر میشد ، با مادر و خواهرو برادر و مهمانی که حالا یادم نیست کی بود، خداحافظی کردم و با همان شلوار کار راهی ترمینال نداشته شهرمان شدم.
تاکسی سرویس محل، مثل همیشه ماشین نداشت، بچه های محل که کوله و عصای کوهنوردی را می دیدند، میپرسیدند کجا بسلامت؟
من هم گردنی می گرفتم و می گفتم: توچال با اجازتون!
تا سر خیابان قدم رو رفتم و از آنجا در بستی گرفتم. به اتوبوس که رسیدم هنوز 5دقیقه ای وقت بود انگار، کوله م را با خودم بردم داخل اتوبوس تا بالای سرم جایش دهم ، شماره صندلی م را چک کردم 14 بود، همینکه صندلی را پیدا کردم به بغل دستیم که زودتر از من آمده بود سلام کردم و کوله را بالای سرم گذاشتم و نشستم،(عجب پسر خوشتیپی) به محض اینکه نشستم، ناخودآگاه نگاهی بهش انداختم، پیرهن سرمه ای راه راه تنش بود که استین هایش را بالا زده بود و موهای مجعد دستانش خودنمایی میکرد، شلوار جین آبی سیر پوشیده بود، رنگ پوستش روشن بود و موهایش را بالا زده بود، ابروهایش هم دست خورده بود و از همان لحظه اول نشستن بوی عطرش بینی م را نوازش می کرد!
نه هر طور بود باید با او همصحبت میشدم، آدامس و ساندیس و کیک تعارف کردم، از این در و آن در صحبت کردیم، گفت که تهرانیست و اینجا دانشجوست ، امروز هم آخرین امتحانش را داده و حالا هم که برمیگردد تهران خانه شان، مودب بود و آرام صحبت میکرد، عجب کیس مناسبی، هرچه میپرسیدم،جواب میداد،اما دل نمیداد، من هم که سیریش، ول کنش نبودم، هرچه او طفره میرفت من بیشتر مشتاق میشدم، انگار مسابقه بود، هر طور بود همان شب نامحسوس و به بهانه انتخابات و مقایسه تهران و شهرستان ها، بحث جوانها و بعد هم سکس و جی را راه انداختم تا عکس العملش را ببینم، نامرد نم پس نمیداد، بیچاره خوابش می آمدو چرت میزد و من باز با سوالی یا سرفه ای چرتش را می پراندم ودر جواب این سوالش هم که نمیخوابی؟ گفتم: "اصلا عادت ندارم تو اتوبوس بخوابم."(دروووووغگوووووووووووووو)
ولی او خوابید. و من سخت درگیر با خودم، خیلی وقت بود کسی اینجور چشمم را نگرفته بود، با تکانهای اتوبوس، سرش روی شانه  ام افتاد و من هم که از خدا خواسته، (وای که چه حالی میداد)، اما حیف که زیاد طول نکشید و چند دقیقه  بعد سرش را برداشت و اینبار سرش را به صندلی جلویی تکیه داد، لیوان آب را برداشتم و بلند شدم ، آب که خوردم و برگشتم دیدم پیرهنش بالا رفته و سفیدی کمرش نمایان شده ، (وای خدای من) حالا دیگر مگر میشد از فکرش بیرون آمد؟
چشمانم را بستم و به شیطان لعنت فرستادم، اما نمیشد! باز نگاه میکردم سفید سفید بود. از خدا میخواستم دوباره سرش را روی شانه م بگذارد، خودم را بخواب زدم و واقعا ساعتی را خوابیدم، بیدار که شدم هنوز خواب بودو اتوبوس برای پرکردن باک داخل پمپ بنزین میشد. باید این شلوار لعنتی را عوض میکردم، کوله را برداشتم و رفتم داخل سرویس بهداشتی، وقتی برگشتم ونشستم سر جایم بیدار شد و چشمانش را مالید، نگاهی به شلوارجین آبی روشنم انداخت و پرسید:"شلوارتو عوض کردی؟"
: "آره ، دیشب با عجله از خونه اومدم بیرون، نشد عوض کنم"
و چند جمله دیگری رد و بدل شد بینمان و دوباره او خوابید و من باز سفیدی کنار کمرش را دید زدم(یعنی میشه یه روزی اینجاشو همین سفیدی رو ببوسم؟) و شانه م را به شانه اش می مالیدم. به عوارضی که رسیدیم هوا روشن شده بود و او هم بیدار شد انگار.
راننده که معلوم نبود حواسش کجا بود، بجای انداختن تو نواب و بعد هم رسالت، از میدان آزادی سر درآورده بود و حالا در جواب  اعتراض مسافرین، جنگ زرگری با شاگرش راه انداخته بود. من هم با نشان دادن راه به راننده میخاستم به این گلپسر تهرونی ثابت کنم که قپی نیامده ام که تهران را بلدم!
بلاخره به ترمینال آرژانتین رسیدیم،(وای من هنوز تلفنش را نگرفتم) پرسیدم مسیرت کجاس؟
"تهرانپارس میرم"
"خوبه، باهم میریم،"
سوار اتوبوس آرژانتین- تهرانپارس شدیم، حالا دیگر وقت زیادی نمانده بود، باید شماره را می گرفتم و الی این همه کلاس گذاشتن و از آن چند سال زندگی در تهران گفتن و چند ساعت بی خوابی، دود میشد و هوا میرفت.
بلاخره شماره را گرفتم و شماره خودم را دادم.
نزدیکی های رسالت پرسیدم: امروز میتونی بیای بیرون؟
:"نه میخام بگیرم بخوابم"
گفتم توکه همش خواب بودی!
خندید اما مطمئنم تو دلش گفت:"مگه تو گذاشتی راحت بخوابم"
ادامه دارد...

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

اشتباهات بزرگ

هرکسی توی زندگی یه سری اشتباهات کوچک و بزرگ داره.
اشتباهات کوچک بسته به وجدان طرف زود فراموش میشن. گاها چند ساعت هم فکر رو مشغول نمیکنند.
ولی اشتباهات بزرگ همیشه همراه ادم میمونند و به قول یه نفر که یادم نمیاد کی بود:مثل خوره در انزوا روح رو میتراشند و میخورند.
وقتی یک اشتباه میشه اشتباه بزرگ ، که عامل اصلی پیش امدنش خودت باشی. نه دوم شخص وسوم شخصی . نه عوامل اجتماعی و اقتصادی و...
متهم ردیف اول و دوم و سوم، خودتی ؛ که اگه اینجوری نبود همه ی تقصیر هارو گردن دیگری میانداختی، حتی اگه متهم ردیف سوم باشه، وخودت با وجدان اسوده روزگار سپری میکردی.
این اشتباهات بزرگ همیشه مثل سایه همراهت هستند و به وقت تنهای و ازادی فکرت خودنمایی میکنند.گاها انقدر فکرت رو مشغول میکنند؛ که تنها کاری که از دستت بر میاد برای گذشته انجام بدی غصه خوردن و گریه کردنه،بلکم یکم سبک شی. بعد هم سر درد و ارامبخش و خواب.!
بعضی وقتا بخودت دلداری میدی" که گذشته، گذشته. باید اینده رو درست ساخت."
این دلداری دادن برای چند ساعت و نهایتا چند روز مفید و موثره ولی کافیه کوچکترین مشکل و ناراحتی پیش بیاد تا همه چیز رو به اشتباهات گذشته ربط بدی و تا میتونی خودت رو سرزنش کنی. انگار دوست داری کاسه کوزه هارو سر یکی بشکنی ولی هیچکس دم دست تر از خودت گیر نمیاری. پس تا میتونی خودت رو اذیت میکنی شاید یکم اروم شی و لی بدتر میشی که بهتر نمیشی.

حالا اگه به هر ترفندی بخوای فراموش کنی اشتباهاتت رو و تا حدودی موفق هم باشی؛ یک نفر پیدا میشه که یاداوری کنه و بدتر بهمت بریزه.
حالا یا طرف از اشتباه تو ضرر کرده یا سود برده.
اگ ضرر کرده باشه ؛ که با این کار میخواد داغت رو تازه کنه و دل خودش رو خنک کنه ، که نمک باشه به زخم تو و تسکین باشه به درد خودش. اونوقته که وجدانت قلمبه میشه و تا یه مدت طولانی آزارت میده که چرا باعث ناراحتی و مشکل برای یه نفر شدی. حالا چقدر طول میکشه که این احساس وجدان درد یکم کمرنگ بشه به وجدان طرف بستگی داره.
ولی اگر طرف از اشتباه تو سود برده باشه، مسلما به دهنش مزه کرده که دوباره سراغت امده و میخواد کاری کنه که اشتباهت رو بعنوان یک عمل حسنه ببینی و تکرارش کنی که در کنارش اون هم به نوای برسه...
خلاصه کنم. من شمردم اشتباهات بزرگ زندگیم رو، تا بحال 7 8 تای هستند. شما چی؟ چندتا اشتباه بزرگ داشتی یه حساب سر انگشتی داشته باشی بد نیس.
ولی بیخیال بهش فکر نکنی بهتره...
گذشته، گذشته. باید اینده رو درست ساخت.
(اینو گفتم شاید چند روزی اروم بشم)

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

روزهای تنهایی گذشت


روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم، الان که تموم شده، دوست دارم بگم بره که برنگرده، باور کردنش واسه خودمم سخته که تموم شده، و چقدر خوشحالم که تموم شده، چقدر خوشحالم که دوباره میتونم با خیال راحت سرمو بذارم رو سینت و به صدای قلبت گوش بدم و گرمی لب هات رو روی لب هام و گونه هام حس کنم. و تو با نواز سر انگشتات خستگی رو نه فقط از تنم که از روحم بیرون میکنی. از داشتنت به خودم میبالم و لحظه هایی رو که با تو میگذرونم به یه دنیا نمیدوم. دوست دارم بهیارم.

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

قرار شده من هم بنویسم.

بنویسم از یه پسرک تنها . که اونقد خودش رو با ارزش میدید که هرکسی رو با خودش قاطی نمیکرد؛ واسه فرار از تنهای .

بنویسم از یکی دیگه که بخاطر ترس از تنهای دور و برش رو پر کرده بود از ادمای جور و ناجور. تن میداد به هر چیز و هر کسی که فقط چند ساعتی رو دل خوش باشه که دوستش دارن. با همه ی اینا تنها بود. تنها میان تن ها...

یه روز یه اتفاق سر راه هم قرارشون داد. پسرک تنها فکر میکرد لنگه ی گم شده اش رو پیدا کرده. فکر میکرد همونیه که میتونه تنهایش رو پر کنه.
ولی پسر دومی اینجوری فکر نمیکرد. باورش نمیشد این یکی با بغیه فرق داشته باشه. باورش سخت بود که یکی پیدا بشه که بخاطر خودش دوستش داشته باشه. ولی واقعیت داشت. بلاخره بین اینهمه ادم سواستفاده گر یکی هم پیدا شد که وقتی میگه دوستت دارم از عمق چشماش میشه صافی قلبش رو دید.
پسرک تنها اینقد رو حرفش موند .اینقد خوبی کرد . که یه جایی ته دل پسر دوم رو لرزوند. با خودش گفت:نکنه راست میگه.نکنه این مثه بقیه نباشه. نکنه دلش بشکنه و بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه.
کم کم دلش نرم شد.چشماش خیس شد و در جواب دوستت دارمش گفت: منم دوست دارم با تمام وجودم.....

۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه

... که یار باز آید


امشب بساط سرور و شادیست به منزلم
ساقی با ساغر و مطرب با ساز آید.

تا سحر نخواهمی خفت و چشم بر درم
که فردا مرا دلبر و دلدار آید.

من ازین غصه دست بر سرم:
فردا که مرا یار به دیدار  آید،
خدا کند که مپرسد چه گذشت بر دلم!
که ز دیده اشک فراوان آید،
گر چندی نبود سایبان بر سرم
چه غم؟،که فردا هم سر و سامان آید،
نگویمی که بود چندی تب، مهمان منزلم
باری که فردا طبیب به درمان آید.

کیست ببیند این غوغا که هست بر دلم
زشوق آنست که همسر وهمراز آید.

۱۳۸۹ مرداد ۱۱, دوشنبه

بی تو...


مغرور و دروغگو
با هرکه غیر تو

به آینه نگاه میکنم
من چه زشتم بی تو



۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

تلفن یکطرفه...


دیروز بود که بعد از چند بار شماره گرفتن بلاخره موفق به صحبتی چند دقیقه ای با هم شدیم. اما کاش نمیشدیم، صدات یه غمی داشت ، غریبه بودیم انگار،وقتی گفتی خب دیگه چی و خداحافظی کردی، دلم بدجوری گرفت و برای اولین بار پشیمون شدم که تلفن کردم. نمیخاستم به دلایل احتمالیش فکر کنم و خودمو با دیدن فوتبال (آلمان-آرژانتین) سرگرم کردم.اما نمیشد. چن دقیقه ای گذشت، سینه م داشت سنگین میشد که صدای زنگ موبایلم رشته خیالم رو پاره کرد، پیش شماره شهرستان بود تاخودم رو جمع و جور کردم و جواب دادم چن لحظه ای طول کشید، خودت بودی اما نه مثه دفعه قبل بی حال و گرفته و غمگین، خودت بودی همون دلبر همیشگی من، همینکه ازت شنیدم که : "دفعه قبلی بهم نچسبید" بغض گلومو گرفت و بزورتونستم  خودمو کنترل کنم. بغضی از سر ناراحتی و خوشحالی، وقتی قطع کردی و رفتی که شام بخوری حالم ازین رو به اون رو شده بود. خوشحال بودم که فاصله  چندصد کیلومتری نتونسته خللی تو رابطمون ایجاد کنه. کاش یکی بود که میشد باهاش درد و دل کرد. بی ترس ازینکه فردا همینارو بکوبونه تو سرت.کاش...

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

شیرین است انتظار...

چه شیرین است انتظار
هرچند کوتاه ست ساعت دیدار

و تو امشب میایی
کاش میگفتی که میایی

در دور دست خبری نیست/ هست!

الان نیم ساعتی هست که این صفحه سفید را روبرویم گذاشته ام و هیچ ننوشته ام و بجای نوشتن ذل زده ام به نقطه ای دور و کور و با تخیلات خودم سرگرم شده ام:
- آخر از چه بنویسم، وقتی خبری نیست جز دوری تو و از حال روز خودم بنویسم که سراغت را از هرچیزی و کسی که سر سوزنی یاد تورا بیشتر زنده میکند میگیرم. از دفتر، از کوچه تان، از آن پمپ بنزین، از پارکی که پاتوق تنهاییمان شده بود، از عکسایت، از کیف پولم، از جای خالی ساعتم. از دوستی که نمی شناسدمان ...
- سرم رااز مانیتور دور میکنم و تکیه ام را به دیوار میدهم و یک دستم را ستون سرم و دیگری روی چشمانم میگذارم و اتفاقات این چند روزه گذشته را مرور میکنم، رفتن تو ، آن قرار کذایی و نوشته های روز مره از سر دلتنگی و آن همه تماس ناموفق برای صحبت کرذن با تو و از همه شیرین تر دیدارنیک ساعته تو آنهم پس از286 بار تماس که فقط 3بار موفق به صحبت شدم.
- اشکهای لغزان تو که نزدیک بود مرا هم به گریه وا دارد و ... بس است دیگر نمیخواهم دوباره بیاد بیاورم.
- صدای زنگ در خانه در می آید و چند لحظه بعد مهمان پشت مهمان است که تشریف می آورند ،دیگر تمرکزی برای نوشتن نمانده همین هم کافیست!

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

آخ که چقدر خسته ام

همه جوره خسته ام

خیلی خسته

خسته و دلتنگ

دلتنگ تو و دستایه گرمت

خنده هات

نه گفتنهات

عزیزم میدونم به تو بیشتر سخ میگذره

اما چه میشه کرد؟

تحمل کن

تا بگذره

به امید بعدش

که با همیم

دوست دارم

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

زودتر بیا

باز رفتی

باز دلم گرفت

باز تنهایی

باز دلتنگی

باز...

اما دلم به یادت خوشه

دلم به صدات خوشه

به نوشته هات خوشه

به اینکه رفتی که برگردی

واسه همیشه برگردی

منتظرتم زودتر بیا

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

گلایه

همش دوری همش تنهایی همش دلداری دادنای الکی

یکی نیس بگه تو که خودت بدتراز اونی

تورو چه به دلداری دادن

یه نفر باید باشه که از صبح تا شب تورو دلداریت بده

حالا گیرم خودتم سرگرم کردی با کارو کارو کار

بعدش چی؟

آخرش مثه همیشه وا میدی، کم میاری و باز گله میکنی

گله میکنی از تنهایی و غرغر میکنی از ندیدنش یا کم دیدنش، اما پیش کی؟

توکه کسی رو نداری که باهاش درد و دل کنی!

پیش خودش، خود خسته ش

خسته شده از این همه نامهربونی این همه نامردی

چه صبری داره این پسر

عمرا بتونی حتی یه لحظه خودتو جای اون تصور کنی

نه نمیتونی

کوچیک تر ازین حرفایی

کوچیک مثه دردات که پیش دردای اون هیچی نیست!!!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

نمینویسم

نمینویسم
آخه اون نوشته
نوشته،
پس من دیگه نمینویسم
نمینویسم چطور مثه باد گذشت
طوری که روزایه هفته رو قاطی کردم.
نمینویسم چطور ده روز نه با خیالش
که با خودش، با خود باحالش
زندگی کردم
زندگی کردم و نفس کشیدم
نه نمینویسم اونقدر سرگرم هم می شدیم
که تا به خودمون می اومدیم
شب شده بودو باید
لونه تنهایی مونو ترک میکردیم
نمینویسم که دیدارایه هر روزمون
گاهی بیشتر از هفت هشت ساعت طول میکشید
و ما تو تمام این مدت
آغوش همو رها نمیکردیم
نه نمینویسم!

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

کی گفته 13 نحسه؟

اون شب یادم نمیره
یعنی نمیشه که یادم بره
مگه میشه اولین شب آشناییمون یادم بره
یادم بره که تو صندلی 13 بودی و من 14
یادم بره که
اونقدر پرسیدم تا جواب دادی
اونقدر حرف زدم که نخوابیدی
و صبح اونقدر تشنه خواب بودی
که تا ازت خواستم،شمارتو دادی

***

حالا وقتی یاد اون شب می افتم

با خودم میگم:

درسته اون شماره داد اما تو دل دادی ...

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

مشکل

کاش پیشت بودم

کاش پیشت بودم تا دستاتو بگیرم

تا بگم:

جان جانان نبینم اینطور غمبرک زده باشی

مگه من مردم

تا تو سرتو رو شونم بذاری و بغضتو بشکنی

بغضی که از همین جا حسش می کنم

تا بگم زوده هنوز واسه ناامید شدن

جان جانان بجای نا امیدی تلاشتو بکن

بجنگ با مشکلت

درسته مشکل کوچیکی نیست

ولی تو هم کوچیک نیستی

تو باید تلاشتو بکنی

واسه خاطره خودت

خواهر کوچولوت

واسه خاطر خونواده

بخاطر من تلاشتو بکن

نذار فک کنم کم آوردی

تلاشتو بکن.