امشب بساط سرور و شادیست به منزلم
ساقی با ساغر و مطرب با ساز آید.
تا سحر نخواهمی خفت و چشم بر درم
که فردا مرا دلبر و دلدار آید.
من ازین غصه دست بر سرم:
فردا که مرا یار به دیدار آید،
خدا کند که مپرسد چه گذشت بر دلم!
که ز دیده اشک فراوان آید،
گر چندی نبود سایبان بر سرم
چه غم؟،که فردا هم سر و سامان آید،
نگویمی که بود چندی تب، مهمان منزلم
باری که فردا طبیب به درمان آید.
کیست ببیند این غوغا که هست بر دلم
زشوق آنست که همسر وهمراز آید.