۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

تفکر بد...

هرچند وقت بسراغت مي‌آيد، بي آنكه حتي در بزند، اجازه بگيرد ويا "ياالله" بگويد،عادت هميشگي‌اش است، مي‌آيد و همان ايستاده حرفش را ميزند و ميرود، یک جمله:

"خويشبن رها كن از اين رنج و بلا "

همین! و تو حتي فرصت نمي‌كني دليلش را بپرسي، فنجان چايي‌ات سرد ميشود، كله‌ات داغ، تلفنت زنگ مي‌خورد، دست كه هيچ،
دلت هم به جواب دادن رغبتي ندارد.

ساعتي بعد برايش مينويسي:

"حالم گرفته‌اس، چرايش را نميدانم! بعضي وقتا اينجور مي‌شم"

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

ما و عاشقی

واسم نوشته:
"ما عاشق آدما نمیشیم
ما عاشق تصویری از آما میشیم که تو ذهنمون میسازیم"
درسته
خیلی هم درسته
اما مگه این تصویرو من از کجا آوردم
تویا عکستو، که یه کاراکتر نبودی افتاده گوشه ذهن من که یه روز اتفاقی وقتی داشتم ذهنمو گردگیری میکردم پیدات کرده باشم؟
تو بودی
تو هستی
تو وجود داری
اگه تصویری هم ازت ساختم، که ساختم
یه تصویر واقعیه
تصویری که
هم خوبیاتو هم بدیاتو توش جا دادم
با بدیات میسازمو
با خوبیات که بیشترن حال میکنم!!!!!!!
.
.
.
دلم لک زده واسه قدم زدن شونه به شونت
اون بالاها
نیستی ببینی ازون بالا چه قشنگ شده این شهر مردنی
آره از وقتی رفتی نرفتم
وقتی دلم میگیره و خرم روپاس
میخام برم و چرخی بزنم
اما تو که نیستی
نرفته سر خرو کج میکنم رو به پایین.

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

نگاه.....

روزهاست که تکیه بر دست داده از گوشه چشم نگاهم میکنی
وهیچ نمیگویی
نه حرفی نه اعتراضی
فقط نگاه میکنی
دست ت را جلویه صورتت میگیری
یکباره رویت را برمیگردانی
ولی باز برمیگردی و نگاه میکنی
سرگرم تلفنت میشوی و مرا از یاد میبری
و بعد بی انکه مرا نگاه کنی
دست بر پیشانی میگری و مشغول خواندن منوی روی میز میشوی 
و باز نگاهم میکنی
هیچ نمیگویی
و باز نگاهت میکنم
نه حرفی نه اعتراضی
کاش بجای عکسهایت خودت اینجا بودی
کاش بودی تا  بجای بو کشیدن عطرت(عطرم)
عطر تنت را بو میکشیدم
کاش بجای عکسهایت خودت اینجا بودی