۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

نگاه.....

روزهاست که تکیه بر دست داده از گوشه چشم نگاهم میکنی
وهیچ نمیگویی
نه حرفی نه اعتراضی
فقط نگاه میکنی
دست ت را جلویه صورتت میگیری
یکباره رویت را برمیگردانی
ولی باز برمیگردی و نگاه میکنی
سرگرم تلفنت میشوی و مرا از یاد میبری
و بعد بی انکه مرا نگاه کنی
دست بر پیشانی میگری و مشغول خواندن منوی روی میز میشوی 
و باز نگاهم میکنی
هیچ نمیگویی
و باز نگاهت میکنم
نه حرفی نه اعتراضی
کاش بجای عکسهایت خودت اینجا بودی
کاش بودی تا  بجای بو کشیدن عطرت(عطرم)
عطر تنت را بو میکشیدم
کاش بجای عکسهایت خودت اینجا بودی

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

یه روز بد

شده دلت واسش تنگ بشه؟  
شده بخاي ببينيش ، اما نشه؟
شده حتي نشه كه صداشوبشنوي؟
شده حتي نشه كه پياماتو بفرستي؟
از ظهر تاحالا بيشتر از  هزار بار شمارشو گرفتي
اما دريغ صداي بوق
حتي از صداي چندش آور اون خانومه هم خبري نيست
نه خاموش نيست!
فقط نميخاد صداتو بشنوه
ازت خسته شده
از خودتو اين اخلاق گندت
ازاين گنده دماغيت
اينم از خوبيشه كه به زبون نمياره
اما مگه به بزبون آوردن چه جوريه؟
دلم داره ...

۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه

عزیز من

سلام به همه و به عزیز من
که خیلی وقته ندیدمش
حساب روزاش از دستم درومده
آخه سرم خیلی شلوغه
از شانس بد الان فصل شلوغ کارمونه
ولی این دلیل نمیشه که بیادش نباشم
لحظه لحظه این روزا بیادش بودم و هستم
و واسه کم کردن دلتنگیام چاره ای جز تلفن زدن و اس ام_ ببخشید پیامک دادن ندارم
هیشکی نمیتونه جای خالیشو پر کنه
دل خوشم به اینکه 3 هفته دیگه برمیگرده
منتظرم